جستجو

تبلیغات


    تبلیغات شما در اینجا

داستان های جالب درباره امر به معروف و نهی از منکر

    گنجشکی با عجله و تمام توان به آتش نزدیک می شد و برمی گشت!

    پرسیدند : چه می کنی ؟

    پاسخ داد : در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و

    آن را روی آتش می ریزم !

    گفتند : حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می آوری بسیار زیاد است ! و این آب فایده ای ندارد!

    گفت : شاید نتوانم آتش را خاموش کنم

    اما آن هنگام که خداوند می پرسد : زمانی که دوستت در آتش می سوخت تو چه کردی؟

    پاسخ میدم : هر آنچه از من بر می آمد!


    این مطلب تا کنون 24 بار بازدید شده است.
    ارسال شده در تاریخ سه شنبه 8 تير 1395
    منبع
    برچسب ها : ,
    داستان های جالب درباره امر به معروف و نهی از منکر

تبلیغات


    Ads

پربازدیدترین مطالب

آمار امروز شنبه 9 ارديبهشت 1396

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده

تگ های برتر